اصفهان تابستان 1391 عمارت هشت بهشت ، که با بهشت مو نمیزد . بهشت جایی ِ که حالتو خوب میکنه . سقف پر از نقشُ نگار های مقرنس کاری شده ، درُ پنجره ها پر از از طرح های گره چینی شده با شیشه های رنگی رنگی که فقط دلم میخواست ساعت ها توی این عمارت خونه باشم و به طرز تفکر ِ سازنده ی این بناها فکر کنم که چه قدر ذهن هاشون تمیز بود ، چقدر ذهن هاشون منظم برنامه ریزی شده بود که توی هنر ِ دستشون هم با این ظرافت پیاده میشد . و چقدر معنی واقعی زندگی رو عمیق درک کرده بودند که تا وقتی زمان داری فقط باید از خودت چیزای خوب و به یادماندنی به یادگار بذاری که آیندگان حسرت بودن دوباره ت رو بخورند . به خاطر همینه که دیگه از این بناها ساخته نمیشه ، چه در ایران چه در کشورهای دیگه و تمام این نوع بناها تبدیل شدن به بناهای تاریخی واسه بازدید توریست ها که فقط ببینند و حسرت زندگی خودشونو بخورند که در میان حالُ هوای مردم اون زمان زندگی نکردند . تاریخ تکرار میشه ، ولی نه از نوع خوشایندش . طرز تفکر و حالُ هوایی که مال مردم گذشته بوده همون گذشته هم میمونه . از اینکه دارم زندگیمو تو سال هایی زندگی میکنم که مغز هویت خودشو از دست داده و تمام عملکرد های آدم ها از نفس هاشون منشا میگیره حسرت میخورم .
.jpg)